مير تقي الدين كاشاني
121
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
با حكم نافذ تو قضا چيست دستپيچ * با شخص كامل تو فلك كيست ، دستيار گر باد قهر تو به زمين آورد نهيب * ور عكس تيغ تو به جهان افكند گذار در روز رستخيزِ وَغاى تو مىشوند * ارواح همچو ذرّه سراسيمه در غبار در عهد دولت تو كه رويد ز خاك ، عيش * گر وعدهء وصال به عاشق كند نگار از خرمن زمانه سبك بگذرد چنانك * در سينه كارگر نشود زخم انتظار عدلت ز طبع دهر كجى برده آنچنانك * پيوسته بار شانه كشد زلف تابدار گر باد هيبت تو به گلشن كند عبور * ور ابر رحمت تو به گلخن كند گذار دوزخ دمد ز حاشيهء سينهء نسيم * كوثر چكد ز مردمك ديدهء شرار شاها منم مسيح كه با صد اميد و بيم * خود را سگ تو خواندهام از بهر اعتبار چون موجخيز خاطر من نم برون دهد * خورشيد را چو شعله فروشويد از غبار هر موج شعلهخيز ز درياى چشم من * طوفان نوح را چو خس افكنده بر كنار بر كيمياى نظم كنم دست چون سبك * باشد بَرَم سبيكهء خورشيد كم عيار هم در نظر حقيرم و هم در هنر جسيم * هم در جگر شرابم و هم در نفس شرار امّيدوار آمدهام سوى درگهت * از گردنم قلادهء امّيد برمدار [ تركيببند ] شستيم به خونابه ز دل حال هوس را * بر كنگرهء عرش نشانديم مگس را گر آينه را آينه آن روى نباشد * در آينه ديدن نتوان صورت كس را از دل به زبانمان همه راهست پر از خون * در خون همه جا غوطه توان داد نفس را بستيم زبان را به سرانگشت خموشى * از گردن اين ناقه گشوديم جرس را جز مايهء تشويش ز انكار نخيزد * بايد كه به خود يار كنى ، شيخ و عسس را بازيچه مپندار دل بى خود ما را * گاهى شكند مرغ گرفتار ، قفس را بستيم در خانهء خود را ز بد و نيك * كرديم برون از در دل عشق و هوس را ما سينهء خود را به غم يار سپرديم * در سينه دلى بود ، به دلدار سپرديم ماييم كه يك لحظه دل شاد نداريم * يك لحظه دل شاد به خود ياد نداريم نخل دل ما ريخته خود برگ به حسرت * انديشه ز آمد شد هر باد نداريم